اولین حمام که من وباباش بردیم
سلام دوستان من وبابا ناصر تصمیم گرفتیم نازنین را به حمام ببریم اونم دوتایی البته من بیشتر اصرار داشتم بابا ناصر میگفت بزار مامانم بیاد ما که بلد نیستیم من لج کرده بودم و میگفتم نخیر آخرش که چی همش که نمیشه مامانت بیاد . خلاصه سرتونو درد نیارم همه وسایل را آماده کردیم خوب که لباس های نازنین را در آوردیم یادمون افتاد پنبه روغنی درست نکردیم تازه پنبه نداریم من سریع رفتم تلفن را برداشتم به مادر شوهرم زنگ زدم پنبه دارید برام بیارید ما خونمون بغل همه عمه نازنین پنبه را آورد. خلاصه حدود 5 دقیقه طول کشید تا پنبه درست بشه و بزاریم تو گوشش نوبت شستن بچه شد ما حدودا 10 و15 دقیقه توحموم بودیم وقتی شستن تموم شد سریع دور حوله پیچوندمشو از حمام بردم تو اتاق حالا مگه نازنین گریه اش بند میومد .منو بگی نمیتونستم با گریه های نازنین لباس تنش کنم دست وپامو گم کردم از اون ورم بابا ناصر میگفت بچه سرما خورد بچه را مریض کردیم چرا لجبازی کردی میذاشتی مامانم بیاد منم با گریه گفتم چیکار کنم یک ربع هم طول کشید لباس تنش کنیم حالا خودتون فکرشا بکنید. بچه بدبخت چی کشید از دست این مامان وبابای ناشی . خلاصه بعد اون روز من درس عبرت گرفتم که لجبازی نکنم هرچند خدارا شکر هیچیش نشد اما از اون به بعد هر وقت خواستیم ببریمش حموم مامان بزرگ نازنین میاد کمکمون .
اینم عکس بعد از حموم دخترم.



اولین حمام که من وباباش بردیم
