نازنین زهرا نازنین زهرا ، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

فسقلی من وبابا

15 ماهگی دخمل گلم.

1394/6/18 18:10
نویسنده : مامان منیره
519 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم ببخشید که دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم. ودیربه دیر به روز میکنم. اتفاق های مهمی که تو این ماه افتاد یکیش خیلی بد بود اما یکی دیگه اش خوب بود. خبر بده اینکه تا دو سه هفته آبریزش بینی داشتی و نمیتونستی درست شیر بخوری ومن خیلی ناراحت بودم همچنین بابایی . خبر دیگه که هفته آخر 14 ماهگیت رفتیم یه مسافرت دور اونم با داداش سپهر و خاله فری وعمو غلام رفتیم شش تایی  رفتیم بندر گناوه . خیلی خدا خدا میکردم که مریض نشی خدا رو شکر هم مریض نشدی . خدای خوب ومهربون ممنونم که مراقبت بود. خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خرید کردیم. با سپهر شیطونی میکردی. آبریزش بینیت هم تموم شد. از بابایی ممنونیم مارا برد مسافرت. خلاصه عشق مامان پانزده ماهگیت مبارک امیدوارم خدا پشت وپناهت باشه راستی تازگی ها به بابات میگی باباجون به منم میگی مامانی هیچ راهی نداره به بابات بگی بابایی فقط باباجون میگی و هیچ راهی نداره به من بگی مامان جون فقط میگی مامانی . راستی گل دخترم خیلی قشنگ نه میگی امیدوارم نه گفتنت در بزرگ سالی برای مسائلی که باید نه بگی هم باشه. کلمه هایی که میگی( آقا جون- جو جو - موز - ماست- موش- وقتی بخواهی با گوشی من بخوای بازی کنی میگی مامانی بازی- وقتی در چیزی را میخوای باز کنی میگی باز یعنی باز کن- نان میگی- آب هم میگی و بوس هم صدادار میکنی قبلا بوس بی صدا میکردی.عزیز جون به مامان بابات میگی- تاب بخوای میگی تاب- یاعلی هم میگی- عمه هم میگی تازه) وای اینو یادم رفت چند وقته تا بابات لباس میپوشه  زودتر از بابات دم در وای می ایستی میگی د در میخوای بابات بری بیرون ، اگه بابات نبره بیرون خیلی گریه میکنی ، حتی اگه  عمه ها یا آقا جون وعزیز جون هم خونمون باشن برن بیرون دنبالشون میری و گریه میکنی نرن.ولی متاسفانه من میرم بیرون هیچی نمیگی شایدم خوش بختانه چون دو روز دیگه باید بریم مدرسه. مجبورم صبح تا ظهر تنهات بزارم. خیلی صحبت کردم خدا پشت وپناهت فدات شم.محبتبوس

پسندها (1)

نظرات (0)